دشمن دانا

گلويم خشك شده و چشمهام مي سوزد. همه پيرامونم شده خاكي خاكستري.

مي گويد: اينها كه مي بيني همه از بيابانهاي عراق آمده.

پس بيابانهاي عراق اين چند ده سالِ پيش كجا بودند كه حالا اين سه چهار سال اخير همين طور گُر و كِش بايد خاكشان را روانه مملكتمان كنند؟

مي گويد: آن وقتها گويا صدام مازوت مي پاشيده روي شنها!

شگفتا! همان كه دشمن قسم خورده مان بود؟ هم او كه متجاوزش مي خوانيم؟ تازه صدام هم كه خيلي وقت است اسمش محو شده از صفحه روزگار و عراق هم شده رفيق گرمابه و گلستان مان!

نگاهم مي كند. لب فرو بسته و خون دويده توي كاسه خانه چشمهاش. زهرخندي مي زند و چيزي نمي گويد.

حالا اين روزها كارم شده بررسي فهرست دوستان و خط زدن نادانان! دلم حالا بيشتر دشمن دانا مي خواهد!

 

پ.ن: مسئوليت هرگونه همذات پنداري با اين متن، خاصه دوستان عزيز تر از جان بر عهده خواننده مي باشد.

تصاوير ‎غ.ق.ت 2

در روشنایی یافتمت.

از جنس حضور دخترکی دلفریب

لمیده بر نشستنگاهِ بی خیالی!

شبهاي تابستان

سر شب كه مي‌شد مادر مي‌رفت پشت‌بام و كارتن‌ها را مي‌انداخت روي موزاييك‌هاي آفتاب خورده و رختخوابها را پهن مي‌كرد رويشان.

آسمان كوير، پر بود از ستاره. شبها با خواهرهام به دنبال ستاره‌هامان مي‌گشتيم و گاهي از اقبال بلندمان شهابي مي‌ديديم و من هميشه وقتي خيره به آسمان بودم توي ذهنم آرزوهام را مرور مي‌كردم تا نكند شهابي رد شود و من بي‌نصيب بمانم. اينها را خواهرم گفته بود.

هر شب، نسيم ملايمي نرمه دماغم را قلقلك مي‌داد و پدر برايم شنگول و منگول و حسن كچل مي‌خواند و خيلي كه سر كيف بود شعر زير را هم مي‌خواند:

بزي نشست تو ايوونش

نامه نوشت به مادرش

شب به جنگل رفتم

شير رو ملاقات كردم

با اون شاخهاي تيزم

شيكمش رو پاره كردم

و من چشمهام را مي‌بستم و مي‌ديدم كه بزي دارد لب ايوانمان شاخهاش را تيز مي‌كند و مي‌افتد دنبالم و من به دور حوض مي‌چرخم و مي‌چرخم و سرم گيج مي‌رود و مي‌افتم در گودي سياه شب.

 

حالا شايد چند روزي مانده باشد به شروع شبهاي تابستان اما همينها را نوشتم تا بگويم ديگر عادت كرده‌ايم به خوابيدنِ زير سقفهاي خاك و گچي و تن دادن به صداي هوهوي كولر و وزوز پشه‌ها كه امان آدم را مي‌بُرند در اين شبهاي گرم.

از شما چه پنهان، دو سه سال پيش، چند روزي خانه پدري مهمان بودم. به رسم عادت گذشته، سر شب بساط رختخواب را علم كردم به اين اميد كه دوباره خاطرات كودكيم زنده شوند.

زنده شد؟! چه زنده شدني! تا خود صبح صداي ماشين بود و موتور و كاميون و عوعوي سگها. هوا سنگين بود و دم كرده و از ترس سوزش نيش پشه‌ها خزيده‌بودم لاي چادر شب. نه شهابي بود و نه ستاره‌اي و نه قصه‌اي. تا صبح پلك روي هم نگذاشتم.

نمي‌دانم آن وقتها خيلي بچه بودم و اينها را نمي‌فهميدم يا حالا مثلا خير سرم بزرگ شده‌ام و دارم از خيلي چيزها سردرمي‌آورم؟!

يعني حالا خيلي بزرگ شده‌ايم؟


ساز ناكوك

سازش اينقدر ناكوك شده كه هر جور هم قر بدهي توي كمر، از بابا كرم و سالسا گرفته تا بندري و عربي، ديگر افاقه نمي‌كند.

این روزها نه آفتابش آفتاب است و نه مهتابش مهتاب.

تو را من چشم در راهم...

شاید فردا دیگر دیر شده باشد:


http://yaallah.blogfa.com

مهر مادری

- اين رو واسه مامان كادو مي‌كني؟

- حالا چرا اينقدر آروم حرف مي‌زني؟

- هيس. مي‌شمَنه!

- نگران نباش. تو كه در اتاقت رو بستي. تازه، اون الان توي هال روي كاناپه از دل درد داره به خودش مي‌پيچه.

- چي گفتي؟

- هيچي بابا جون. بده به من اون عروسک رو.

- توي اين كاغذ هم هر چي من مي‌گم بٍمبيس.

- امر ديگه‌اي ندارين؟

- چي گفتي؟

- خوب حالا چي بنويسم.

- بمبيس:

مادر عزيزم روزت مبارك.

مادر عزيزم، من شما رو خيلي دوست دارم.

مادر عزيزم، از اينكه هر وقت من از شما خواستم كه برام تخم غُرق و سيب زنيمي درست كنين و شما هم اين كار رو كرديد متشكرم.

مادر عزيزم شما گل لاله هستين.

مادر عزيزم از اينكه شما از من گرفتين و مريض شدين معذرت مي‌خوام.

اين كادو رو دخترتون براي شما درست كرده.

- بهتر نيست بنويسم تهيه كرده؟

- چي كار كرده؟

- هيچي بابا جون. بيا كادوت رو بگير بده به مامان.

- پس كادو خودت چي؟


Refresh مي‌شوم!

ته مانده چيزي را بخواهند با هزار قر و قميش بدهند دستت و منت هم سرت بگذارند كه از جان مايه گذاشتند و اگر بالادستي بفهمند چه‌ها كه نمي‌كنند و خلاصه، كلي آسمان ريسمان به هم ببافند و تو هم مثل كلوخ چشم دار، بِر و بِر نگاهشان كني و دم بر نزني و تصوير نيمه پر ليوان كذايي، آن قدر توي ذهنت گشت و واگشت بزند تا يك مرتبه كه به خودت بيايي ببيني جا تر است و بچه اي هم در كار نيست.

بي‌خيال تصوير مي‌شوي. مي‌بيني جلوات ايستاده و دارد نگاهت مي‌كند.

- متي جان! اين روزها Fresh‌نيستي؟!