دغدغه های اروپایی!

چهره های خواب زده و خموده صبح های زود تهران را دیده ای تا حالا؟

دارند راه می روند بر روی سنگفرش های کوچه و خیابان اما چونان خوابگردهایی می مانند که با کوچک ترین تلنگری رویاهای شیرین شان همه نقش بر آب می شود و کیف نیمه کوکشان پاره.

گیرم بهانه هاشان هم این روزها نشستن های شبانه پای جعبه جادویی باشد و تماشای بازار مکاره ای که چندین و چند آدم به دنبال گویی چرمین بر فرش مخملین هستند.

یورو ۲۰۱۲ هم خیلی زود تمام می شود. مانده ام بعد از آن چه خواهند گفت و چه بهانه ای دست آویز خواهند کرد.

صبح های زود تهران، می شود غم نان را در چهره بیشتر آدمها دید!

با یک پرش پنج ثانیه ای هم می شود آشتی کرد!

احترام به شخصیتهای درونی ام را فراموش کرده ام.میانشان به مساوات رفتار نمی کنم. گاهی فقط به آنکه شیفته ادبیات است می پردازم. گاهی به شکموهه! گاهی به شخصیت عصبی و ...

رفتارهایی که با آنها دارم کاملا خطی است و ثابت و افراطی.

حالا خوب که بهشان فکر می کنم می بینم حق هم دارند که از من رنجیده خاطر شده باشند. آنها که به تناوب به سراغشان می روم، دلگیرند از اینکه باید بروند ته صف تا کی دوباره نوبتشان بشود. بدتر از همه اینکه چند تایی شان هم هستند که از بس سروقتشان نرفته ام، دیگر غریبه شده اند با من و راهشان را گرفته اند و رفته اند پی بدبختی هاشان، مثلا آن شخصیت خطر پذیر!

شاید با یک جامپی بشود حسابی حالش را جا بیاورم و دوباره با هم رفیق بشویم! چطور است به نظرتان؟

هوسانه

دلم لک زده برای چای لاهیجان، آن هم دو لیوان و بدون قند!

که همین ما را بس

روشنی نیازی نیست که وسعت داشته باشد. گیرم اصلا آن دور دستها باشد –شبیه نقطه ای- و حرارتش هم خیلی قابل ملاحظه نباشد اما همین قدر که نشسته باشد گوشه و کنار جایی از این سیاهی ها، خود غنیمتی است. وجودش دیگر نه قابل انکار است و نه قابل اغماض.

هست. می بینمش. چه در خواب و چه در بیداری. گاهی نزدیک می شود و گاهی دور. حس حضورش اما همیشه همراهم است، جایی در اعماق وجودم; به همین سادگی!


خوش خبر باشی

خیلی تمایل ندارم اتفاقات روزمره ام را اینجا بنویسم. حسی بدی دارم از این کار اما این بار نمی توانم در برابرش مقاومت کنم.

دیروز صبح، حال خوشی نداشتم. چرایش بماند بین من و خودم! ساعت پنج صبح خوابیدم. بی خیال اداره و کار و آقای مدیر شدم. دیشب اما خواب عجیبی دیدم. سه تا از انگشتهاش را داشت به من نشان می داد و لبخند کمرنگی بر لبهاش نشسته بود. امروز صبح که رفتم ادراه سه تا قاصدک دیدم که روی میز کارم رخ نمایی می کردند!


خارجی- میدان تجریش- روز

- داداش دربست می زنی جاش اینجا نیست ها!

- آقای محترم به قیافه بنده می خورد مسافر کش باشم؟

مرد سرتا پایش را ورانداز می کند.

- پس حتما منتظر خانمتی؟

- منظورتان بانو است؟

مرد پقی می زند زیر خنده و با دست به ماشین اشاره می کند.

- اون وقت با این؟

- چه می شود کرد. از بد روزگار است دیگر!


نمي شد اين شنبه نيايد؟

دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را!

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا!