پير شي الهي!

حتما دور و برتان آدمهايي را ديده ايد كه سالروز تولدشان متفاوت است با آنچه توي شناسنامه شان نوشته شده. خوب آدميزاده است و شير خام خورده و اينكه چرا، مي تواند هزار و يك دليل بي ربط و با ربط داشته باشد. اصلا چه ربطي دارد اينها كه گفتم؟ شايد پر بيراه نباشد دليلش! آخر اين طفلكي چپ اندر قيچيكم هم مبتلا به همين مرض شده. آذر ماه سال پيش بود كه بعد از كلي كش و قوس و كلنجار ذهني با من وارد دنياي مجازي شد و خيلي زود رفت توي كما اما اين بار دوباره از اسفند جان تازه اي گرفت.

حالا من اينجا هستم و بخشي از وجودم که يك ساله شده. هنوز سرپا نشده اما روي سينه مي خزد و چند تايي دندان هم درآورده و گاهي چند كلمه اي هم بلغور مي كند و من هر وقت بهش نگاه مي كنم اشك توي چشمهام جمع مي شود و توي دلم مي گويم يعني زنده هستم بزرگ شدنش را ببينم؟!

خيلي ها خوش آمديد !

با شما هستم دوست عزيز. بله بله با خودتان.

با شما يار سفر كرده كه به يك باره سر و كله تان پيدا مي شود بي هيچ مقدمه اي.

آخر نمي گوييد يك دفعه اين قلب ما كه همينجوري هم يك خط در ميان كار مي كند از تك و تا بيفتد با اين شگفتانه تان؟!

با اين همه اما مقدمتان گلباران.

 

حال من خوبه با عشقت ...

عاشق ادبياتم. سينما را هم دوست دارم. لذت خواندن يك متن ادبي يا ديدن يك فيلم را با هيچ چيز توي دنيا نمي شود عوض كرد. شايد خيلي حرفه اي نباشم و نتوانم از درون لايه هاي پيچيده يك اثر هنري (متن يا فيلم) به مفهوم واقعي آن برسم اما همين كه با خوانشش يا ديدنش لحظه اي - حتي ثانيه اي- فارغ از قيل و قال زندگي به آرامش برسم برايم غنيمتي است. اينها را نوشتم تا هم بهانه اي باشد براي بازگشت از غيبت طولاني ام و صد البته كيفور شدن از اينكه اين روزها بيشتر بايد به ايراني بودنم افتخار كنم. حالا مدام فرياد آن چند كلمه آخر نامه پيمان معادي به اصغر فرهادي دارد توي كاسه سرم شنيده مي شود و من دارم سرسام مي گيرم و البته كه من چه حال خوبي دارم و من هم همه اش دارم با صداي بلند فرياد مي زنم: "اصغر; خيلي چاكريم!"