معلم نوشته (1) – نقطه رو لب

دلم مي خواست معلم يك كلاس پيش دبستاني مي شدم با كلي دختر بچه قد و نيم قد كه وقتي شيطنتهاشان به اوج مي رسيد و كلافه ام مي كرد، به جاي آنكه سرشان فرياد بزنم و ازشان بخواهم كه دست به سينه بنشينند و سرهاشان را بگذارند روي ميز تا فشارشان بيايد پايين، آرامشان كنم و بهشان بگويم "عزيزان دلم; نقطه رولب !" و آنها هم دست به سينه بنشينند و من كيفور شوم از ديدن تبسم هاي نشسته بر روي لبهاشان در آن صورتهاي قاب گرفته با مقنعه هاي سپيد روبان زده.

در همسایگی شعله خفيف شمع

همان یکی دو دقیقه اول آب پاکی را می ریزد روی دستم و می گوید "اینجوری که نمی شود. همه چیز را داری ایده آل می بینی. ضعف از سیستم است. هر جا هم که بروی آسمان به همین رنگ است."

اصلا اجازه نمی دهد برایش از سازمانهای بزرگ جهانی حرف بزنم. اینکه جایگاه نیروی انسانی در آنجا کجاست و نگرش مدیران رده بالا چگونه است. یعنی با همان جمله آخرش در دهانم را بسته.

روی صندلی جابجا می شود و دستهاش را پس سرش قلاب  می کند.

- ببین عزيز دلم! همین است که می بینی.اگر می خواهی دوام بیاوری باید برای خودت شمعی روشن کنی و یاد بگیری که با همان خودت را گرم کنی.

...

با هزار زحمت شمعی دست و پا کردم. نه دود دارد و نه بو. اما شما بگویید با این انچوچکی که هراز گاهی می آید و شمعم را فوت می کند چه کنم؟

 

پ.ن: اینجا یک بازی وبلاگی دیدم. دلم خواست. شاید پست بعدی، من هم همین کار را بکنم. همیشه هم که تقلید چیز بدی نیست؟ هست؟


دلتنگی پاییزی

تصويري از تبسمت را قاب مي گيرم و مي گذارم پس ذهنم، كنار شمعداني هاي خاطراتت. از جنس همانهايي كه گونه راستت جمع مي شود.

خنده ات را فرياد كن. فرياد كن. فرياد كن.