معلم نوشته (1) – نقطه رو لب
دلم مي خواست معلم يك كلاس پيش دبستاني مي شدم با كلي دختر بچه قد و نيم قد كه وقتي شيطنتهاشان به اوج مي رسيد و كلافه ام مي كرد، به جاي آنكه سرشان فرياد بزنم و ازشان بخواهم كه دست به سينه بنشينند و سرهاشان را بگذارند روي ميز تا فشارشان بيايد پايين، آرامشان كنم و بهشان بگويم "عزيزان دلم; نقطه رولب !" و آنها هم دست به سينه بنشينند و من كيفور شوم از ديدن تبسم هاي نشسته بر روي لبهاشان در آن صورتهاي قاب گرفته با مقنعه هاي سپيد روبان زده.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۳۶ ق.ظ توسط
|