چله نشيني ناتمام

انگار بد جوري جوگير هواي امامزاده شده بودم.


هواي امامزاده!

بد جوري دلتنگ شده‌ام اين روزها. دلم هواي يك جاده‌ي كوهستاني كرده و يك امامزاده. امامزاده؟! بله، درست خوانديد.

آدم خشك مقدسي نيستم اما باور كنيد دلم هواي يك امامزاده كرده آن هم يك جاي دنج.

حالا شما هر چه مي‌خواهيد بد و بيراه توي دلتان بگوييد يا Commentهاي آنچناني بگذاريد اما من اين روزها نافرم غصه‌‌دار شده‌ام.


امان از این سیاتیک!

هر به چند وقتی این درد بی‌درمان می‌افتد به جانم و کمر و پاهایم را مورد عنایت قرار می‌دهد و من هر بار ناخودآگاه یاد حسن جان و اوس یدا... و فرامرز آذر پاد داستان درخت انجیر معابد1 می‌افتم.

“یدا.. تو چارچوب در می‌ایستد. مِش مِش می‌کند و می‌گوید
- این دور و ورا انگار کسی تریاک می‌کشه.
فرامرز می‌گوید
نه اوس یدا... سیاتیک پام درد گرفته یه کم کبابه ی هندی تفت دادم بذارم رو پام.
یدا... پوزخند می‌زند و هیچ نمی‌گوید ” 2

...

“کسی به در اتاق ضربه می‌زند. فرامرز چشم از نوشته می‌گیرد و گوش می‌دهد. صدای یدا... می‌آید: فلامرزخان کباب هندی گذاشتی رو سیاکیک پات؟ ” 3

...

حالا این کبابه ی هندی دیگر چه صیغه‌ای است، نمی‌دانم؟ همین قدر بگویم که این روزها باز دوباره این رشته اعصاب سیاکیک بدجوری قاطی کرده‌اند و جان به سرم کرده‌اند.

پ.ن: این پست را تقدیم می کنم به علی حیدری عزیز به خاطر صفای وجودش.

1- درخت انجیر معابد نوشته‌ی احمد محمود- انتشارات معین چاپ سوم 1380
2- همان کتاب جلد دوم صفحه 524
3- همان کتاب جلد دوم صفحه 527