۳۲ سالگی

۳۲ تابستان گذشت. شايد چند تاي اوليش خيلي به یادم نمانده باشم اما از پنج سالگي همه‌اش را خوب به خاطر دارم.

همان تابستانها كه صبح زود، مادر روانه مكتبم* مي‌كرد و ظهرها هم همين طور و منْ خواب زده چوب خط كاغذي‌ام را روي قرآن كوچك جلد مشمايي‌ام مي‌كشيدم و الف دو بَر دارد و سر دارد و زير و ... را توی آن اتاق کوچک مُلا بی بی زهرا تكرار مي‌كردم. تابستانهایی كه دلم لك مي‌زد براي تماشاي كارتون و آن زمان تلويزيون فقط دو شبكه داشت و فضاي آن دوران هم همه آميخته به جنگ بود. برنامه كودك صبحها را كه نمي ديدم و عصرها هم آخرش مي‌رسيدم خانه.

يكي دو سالي كه بزرگتر شدم و ديگر سنم به مكتب رفتن قد نمي‌داد، درست يك هفته بعد از تعطيلات مي‌فرستادندم پي يادگيري حرفه‌اي كه بيشتر بهانه‌اي بود از براي دفع پسركي شيطان از محيط خانه تا خواهرهاي دوقلو و مادرش را كمتر عذاب دهد.

پشت لبم كه سبز شد، تابستانهاش شد رفع خستگي نه ماه مدرسه و درس، آن هم چه مدرسه رفتني. شايد باورتان نشود اما من، يازده سالِ تمام، دو شيفت به مدرسه مي‌رفتم; 8صبح تا 11:30 و 2 تا 4:30 عصر!

مي‌بينيد گذر ايام را؟ به تابستانهاي پيشين زندگي‌ام كه نگاه مي‌كنم حسرت مي‌خورم. حالا اما ديگر تابستانهام را دوست ندارم. گرمايش كلافه‌ام مي‌كند و خاطراتش زجرم مي‌دهد –هر چند كه شيرين است- و تنها دلخوشي‌اش همان سالروز تولدم است.

 

*زياد ذهنتان جاي دوري نرود، اينها همه در اوايل دهه شصت اتفاق افتاده است! باور كنيد.

پ.ن:يك تابستاني هم بود كه خودت بهتر مي‌داني چه‌ها كه نكردي با من و خاطره‌اش بد‌جوري نافرم پس ذهنم جاخوش كرده. فقط نوشتمش كه بداني!

باغ-زمين; باغ-ويلا

ايام به كام بود بي هيچ تعلق خاطري و مستغرق در ناز و نعمت از براي صحت حصول ماه به ماه مواجبمان از تصدق هدفمندي يارانه‌ها. هيهات كه چندي پيش، شبانگاهان نواي كوبه در، از خواب بي‌خوابمان كرد. كورمال كورمال پله‌ها يك به يك طي طريق كرديم و در گشوديم و كس نديديم جز مرقومه‌اي پيچيده در لفافه‌! پس لفافه سرگشوديم و مرقومه خط به خط بخوانديم و شعف بر ما مستولي گشت. انگشت حيرت به دهان گرفتيم از حكمت چنين رسمي در اين بلاد كه شبانه بي هيچ نام و نشاني در خانه‌ات مي‌كوبند و بي‌هيچ چشم‌داشتي، نويد هزار گز زمينت مي‌دهند!

پس اي گروه مومنين و مومنات، خوش بخسبيد كه عنقريب در ايام صيف، همايان سعادت فوج فوج بر در منزلتان فرود خواهند آمد و قباله زمين بر شمايان عرضه خواهند كرد و رستگار خواهيد گشت كه "تا يار كه را خواهد و ميلش به كه افتد"...

اوهام مجازی!

لعنت بر این فضای مجازی. عزیزی برایت بوسه ای می فرستد و تو به جای آنکه گرمای حضورش را حس کنی و کیفور شوی، تنها می بینی اش که نوشته بوسه...!

همه شنبه‌هاي من

شنبه‌هاي بچگي

دلم مي‌خواست زودتر آخر هفته بشود تا شبهاي جمعه‌اش بنشينم پاي تلويزيون سياه و سفيد كوچك و در تاريكي در حاليكه همه خواب بودند مسابقه نامها و نشانه‌ها ببينم و ذوق مرگ بشوم وقتي كه نام شاعر را درست تشخيص مي‌دهم و آن روزها چقدر دلم مي‌خواست شاعر بشوم و فكر مي‌كردم آن آقاي طلاسازي كه مغازه‌اش طبقه پايين پاساژي كه پدرم مغازه داشت هم شاعر است. بعد هم تلويزيون، فيلمهاي كلاسيك پخش كند. هنوز طعم خوش شاهين مالت و همفري بوگارتش و صحنه‌هاي دلهره‌آور هيچكاكي را با هيچ فيلمي عوض نمي كنم. عصر جمعه‌ها هم كه با پدر مي‌رفتيم سينما. خدابيامرز، بابا حاجي مي‌گفت:"آقا رضا اين بچه آخرش خراب مي‌شه. اينقدر نبرش سيمنما!"

آن وقتها شايد پنج شش سالم بيشتر نبود.

 

شنبه‌هاي نوجواني

كابوس خوشنويسي. يك مدرسه بود و يك معلم هنر و از بد حادثه هر سه سال، صبح شنبه‌ها درس هنر داشتيم. آقاي غني رسمش اين بود كه اول هفته سرمشق مي‌داد و ما هم مي‌بايست شنبه بعدش با هفت صفحه خط خوش، سر كلاس حاضر مي‌شديم و از آنجا كه حقير حض وافر از هنر خوشنويسي و بوي خوش دوات مي‌بردم همه آن هفت صفحه تكليف را يكجا مي‌گذاشتم براي عصر جمعه و از شما چه پنهان همه‌‌شان را هم از روي سرمشق كپي مي‌كردم. گاهي پيچشي اضافي توي ي مي‌دادم، گاهي قامت الف را كوتاه مي‌كردم و هزار رندي ديگر كه آقاي غني نفهمد و هيچ وقت نفهميدم كه فهميد يا نه!

 

شنبه‌هاي كارمندي

شنبه‌هاي كارمندي يعني همان كليپ معروف پنگوئن‌ها و فُكها. چهارشنبه‌ها كه مي‌شد مثل پنگوئنها بال بال مي‌زدم كه چهارشنبه خوشگله رسيده و چه زود، پشت بندش دو روز آخر هفته به سر مي‌آمد و شنبه گشاده از راه مي‌رسيد و من مثل فكهاي خسته كه روي يخها خرناس مي‌كشيدند، توي سرويس به خودم تف و لعنت مي‌فرستادم و ميان خواب و بيداري به ياد پنگودنها و چهارشنبه‌هاي عزيزش مي‌افتادم.

 

شنبه‌هاي نوواژي

آقا، شنبه‌هايي داشتم اين يكي دو سال اخير كه نگو و نپرس! از آن شنبه‌هايي كه دلت پَر مي‌كشد تا جمعه‌اش زود تمام شود. شنبه‌ها شده بود برايم كشف لحظه‌هاي ناب، نگاه به زندگي از دريچه‌اي ديگر، عشقبازي با واژگان، آرامش در كنار آدمهايي كه نفسشان مسيحايي بود و ...!

حالا انگار عمر اين شنبه‌ها به سر آمده و نفسهاش به شماره افتاده. نگاهش كه مي‌كنم مي‌بينم چهره‌اش چروكيده و شده از جنس عادت و تكرار!

دلتنگ شنبه‌هاي نوواژي‌ام شده‌ام. بگوييد چه كنم با اين دل‌ناگراني؟

هامون

صفحه سیاه است و پس زمینه اش ملودی آرامی از باخ.
چشمهام را می بندم. احساس می کنم توی یک جاده پیچ در پیچ هستم در دل شب و تنها خطوط ممتد سفید هستند که دارند من را به دنبال خودشان می کشند. دست آخر طنین دل انگیز ویولن می آید و انگار می رساندم به یک جای سبز. جایی که نور است.
چشمهام را باز می کنم. هنوز می ترسم. سالهاست که این ترس فرو خورده به دنبالم است. از کی؟ از همان سالها که جمعه ها با پدر می رفتیم سینما و پدر هیچ وقت نخواست که با هم برویم و فیلم هامون را ببینم.

“حالا من خواب می بینم که در کنار دریا هستم و با عده ای آشنا و غریبه به سویی می روم.”
“بیا. نقشت رو فراموش کن. باید خوب توی حس بری. بیا!”

خوف برم داشته. تمام بدنم می لرزد. دور و برم را نگاه می کنم. از سالها پیش بارها شده بود که این فیلم بیاید دستم و هر بار بی هیچ علتی نتوانم یا نخواهم که ببینمش. اما این بار دارم نگاهش می کنم.

“انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد، خود را جدا می سازد. در اوج خواستن (خطش می زند و به جاش می نویسد تمنا) نمی خواهد. دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متغیر باشد. امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد اما می خواهد که فراموش کند.”

هامون تمام می شود و مرا با ساز ناکوک و هوای امامزاده ام تنها می گذارد.

“خدایا، خدایا. یه معجزه. برام یه معجزه بفرست. مثل ابراهیم. شاید معجزه من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه. یه چرخش. یه جهش. یه این طرفی. یه اون طرفی.”

“قلبت شکسته؟ آخ آخ آخ!”

حالا باورتان شد؟ بالاخره دیدمش و همه چیز تمام شد. کات!


تنگنا

خرده بر ناتمامان

بس بیهوده که خوارداشت غرور است!

و آنانکه فریبکارانه پاکبازند

سایه های حضورشان

تنها دسیسه ای است رندانه!