سر شب كه مي‌شد مادر مي‌رفت پشت‌بام و كارتن‌ها را مي‌انداخت روي موزاييك‌هاي آفتاب خورده و رختخوابها را پهن مي‌كرد رويشان.

آسمان كوير، پر بود از ستاره. شبها با خواهرهام به دنبال ستاره‌هامان مي‌گشتيم و گاهي از اقبال بلندمان شهابي مي‌ديديم و من هميشه وقتي خيره به آسمان بودم توي ذهنم آرزوهام را مرور مي‌كردم تا نكند شهابي رد شود و من بي‌نصيب بمانم. اينها را خواهرم گفته بود.

هر شب، نسيم ملايمي نرمه دماغم را قلقلك مي‌داد و پدر برايم شنگول و منگول و حسن كچل مي‌خواند و خيلي كه سر كيف بود شعر زير را هم مي‌خواند:

بزي نشست تو ايوونش

نامه نوشت به مادرش

شب به جنگل رفتم

شير رو ملاقات كردم

با اون شاخهاي تيزم

شيكمش رو پاره كردم

و من چشمهام را مي‌بستم و مي‌ديدم كه بزي دارد لب ايوانمان شاخهاش را تيز مي‌كند و مي‌افتد دنبالم و من به دور حوض مي‌چرخم و مي‌چرخم و سرم گيج مي‌رود و مي‌افتم در گودي سياه شب.

 

حالا شايد چند روزي مانده باشد به شروع شبهاي تابستان اما همينها را نوشتم تا بگويم ديگر عادت كرده‌ايم به خوابيدنِ زير سقفهاي خاك و گچي و تن دادن به صداي هوهوي كولر و وزوز پشه‌ها كه امان آدم را مي‌بُرند در اين شبهاي گرم.

از شما چه پنهان، دو سه سال پيش، چند روزي خانه پدري مهمان بودم. به رسم عادت گذشته، سر شب بساط رختخواب را علم كردم به اين اميد كه دوباره خاطرات كودكيم زنده شوند.

زنده شد؟! چه زنده شدني! تا خود صبح صداي ماشين بود و موتور و كاميون و عوعوي سگها. هوا سنگين بود و دم كرده و از ترس سوزش نيش پشه‌ها خزيده‌بودم لاي چادر شب. نه شهابي بود و نه ستاره‌اي و نه قصه‌اي. تا صبح پلك روي هم نگذاشتم.

نمي‌دانم آن وقتها خيلي بچه بودم و اينها را نمي‌فهميدم يا حالا مثلا خير سرم بزرگ شده‌ام و دارم از خيلي چيزها سردرمي‌آورم؟!

يعني حالا خيلي بزرگ شده‌ايم؟