دشمن دانا
گلويم خشك شده و چشمهام مي سوزد. همه پيرامونم شده خاكي خاكستري.
مي گويد: اينها كه مي بيني همه از بيابانهاي عراق آمده.
پس بيابانهاي عراق اين چند ده سالِ پيش كجا بودند كه حالا اين سه چهار سال اخير همين طور گُر و كِش بايد خاكشان را روانه مملكتمان كنند؟
مي گويد: آن وقتها گويا صدام مازوت مي پاشيده روي شنها!
شگفتا! همان كه دشمن قسم خورده مان بود؟ هم او كه متجاوزش مي خوانيم؟ تازه صدام هم كه خيلي وقت است اسمش محو شده از صفحه روزگار و عراق هم شده رفيق گرمابه و گلستان مان!
نگاهم مي كند. لب فرو بسته و خون دويده توي كاسه خانه چشمهاش. زهرخندي مي زند و چيزي نمي گويد.
حالا اين روزها كارم شده بررسي فهرست دوستان و خط زدن نادانان! دلم حالا بيشتر دشمن دانا مي خواهد!
پ.ن: مسئوليت هرگونه همذات پنداري با اين متن، خاصه دوستان عزيز تر از جان بر عهده خواننده مي باشد.