بر سر تصمیم رفتنت، نون اگر نقش می بست آن وقت همه مان سیر می شدیم از صفای وجود ماندنت!
قوانین طبیعت را که نمی شود انکار کرد. پس و پیش افتادن ازش مفهومی ندارد، نه اینکه مفهومی نداشته باشد که هر چه تلاش کنی نه می توانی ازش سبقت بگیری، نه دورش بزنی و نه زیر آبی بروی. بالاخره یک جا مچت را می گیرد و همه آن زرنگی ها را یکجا از دماغت در می آورد.
و حالا که میان یک دوراهی گیر کرده ام می خواهم این بار فقط و فقط دل به نوایش بسپارم و پلکهام را روی هم بگذارم و گوش به فرمانش باشم در این مسیر پر تلاطم، بی هیچ تقلایی از تن!
در کوچه پس کوچه های تنهایی و خیابانهای دلتنگی پرسه می زنم!
با من می آیی؟
همان دکلته سفید را پوشیده بودی و تور هم بسته بودی به موهای ریخته بر شانه هات. دسته گل که نداشتی؟ داشتی؟ اینها را همه وقتی دیدم که پدر پشت در اتاق روی در ضرب گرفته بود. ندیدمش. فقط صداش بود که می گفت: ”شهره آمده دنبالت بابا.”
آمده بودی توی حیاط خانه قدیمی مان کنار حوض گرد و یک ردیف شمشادهای هرس شده. داشتی می خندیدی. رژ قرمز زده بودی. از پشت پنجره داشتم می دیدمت که پنجه پای راستت را روی سنگفرش حیاط به آرامی می کوبیدی.
گوپ، گوپ، گوپ. قلبم انگار آمده بود توی حلقم. دویدم توی حیاط با پاهای برهنه. دستهات را گرفتم. ناخن شست دست راستت شکسته بود.
گفتم: ”بروم برایت چسب بیاورم؟ ”
گفتی: ”ناخنم شکسته. دلم که نشکسته جانم! ”
و خندیدی. در آغوشت پناه گرفتم و بر گونه برجسته شده ات بوسه زدم. شانه هات انگار لرزیدند. احساس گناه کردم. چند قدمی عقب رفتم. رنگ صورتت شده بود گچِ دیوار. از پشت شانه هات چیزهایی توی دالان دیدم. یک کمد قدیمی بود با دستگیره طلایی و یک چمدان قهوه ای گلدار.
گفتم: ”اینها چیست دیگر بانو؟”
گفتی: ”همه ی عمر، جهیزیه ام! ”
دست چپت را گذاشتی روی دهانت. صدای خنده هات پیچید توی گوشهام. پاهام می لرزیدند. دهانم خشک شده بود.
گفتم: ”پس مهریه ات چه می شود؟”
گفتی: ”همه ی عمر، شبها برایم قصه می گویی استاد؟”
یعنی باید بشوم مثل علی؟ راننده آژانسی که بی خیال پیرامونش شده و چپیده توی غار تنهایی خودش. بشوم یک بوتیمار شب زده؟ اصلا گور پدر همه این یعنی ها و اگرها و اماها و ... اصلا بنویسم که چه بشود؟ ...
با این همه اما می دانم در درونش چه غوغایی است آن هم به خاطر همه چیزهایی که نخواست بگوید تا او بداند!
پ.ن ۱: علی حیدری عزیز! بد فیلمی را پیشنهاد کردی رفیق! بد فیلمی را! حالا بگو چه کنیم با این غم؟
پ.ن۲: ( صرفا برای مخاطب خاص ) چیزهایی هست که نمی خواهم بدانی, چیزهایی هست که نباید بدانی که اگر بدانی ...
اينجا زندان است. بايد در تدارك نقشه فرار باشم. نه اينكه دست و پا بسته نشسته باشم و دل سپرده باشم به تقدير و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك كه دري به تخته بخورد و اتفاقي بيافتد و خلاص شوم از اين حبس. كليدش دست خودم هست. بايد باورش كنم.
لباس ارتشي تنم بود با پوتين و كلاه. كنار جاده بودم يا خيابان؟ داشتم براي خودم دلي دلي راه مي رفتم. دستهام را كرده بودم توي جيبهام. هوا سرد بود يا گرم؟ صداي تر تر موتور ماشين مي آمد. سرم را برگرداندم. ميني بوس خاك گرفته اي داشت بهم نزديك مي شد. صداي جيغ دورگه زني آمد. برگشتم. نمي دانم پاي راستم بود كه بند پوتين را لگد كرد يا از آن صدا بود كه هول شدم و سكندري خوردم.
دستهام هنوز توي جيبهام بود. افتاده بودم. سُر نخورده بودم؟ هوا سرد بود يا گرم؟ صداي جيغ خشكي نزديك و نزديكتر مي شد. همان زن بود يا ترمز ميني بوس؟ جيغ، كشدار پيچيد توي گوشهام.
پاهام را جمع كرده بودم توي سينه ام و توي يك ماده لزج سبز و زرد غوطه ور بودم. داشتم انگشت شست دست راستم را مي مكيدم. چهار تاي ديگرش نبودند. همه شان را جويده بودم؟ صداي ملچ ملچ پيچيده بود توي سرم.
خش خش خش! صف درازي از مورچه هاي زرد از روي آسفالت داشتند مي آمدند طرفم. خش خش خش! ملچ ملچ ملچ! خش خش خش! سرسام گرفته بودم. داشتم چرخ مي خوردم و چرخ مي خوردم دور يك تكه نوار باريك گوشتي اي كه تهش وصل شده بود به نقطه وسط شكمم. از آن ماده لزج و گرم دور شده بودم. افتاده بودم دست يك پسر بچه كه داشت دور انگشتهاش مي چرخاندم. چرا رهايم نمي كرد؟ نمي شد دوباره برگشت به آن مايع گرم و لزج سبز و زرد؟ دهانم تلخ و شور شده بود. انگشتهاي دست راستم همه تمام شده بودند. ميان يك حفره سياه، معلق بودم و چرخ مي خوردم و چرخ مي خوردم.
داشت گرمم مي شد. مثانه ام پر شده بود. درد پيچيده بود توي پهلوهام. مي خوستم خودم را خالي كنم. سبك بشوم و توي آن تعليق بمانم و وقتي چشم گشودم ببينم كه تا زير سينه هام خيس خيس شده و آفتاب يك صبح تابستاني تمام تنم را گرم كرده و هيكلم بوي شاش گرفته ...
عادت نداشته و ندارم که برای مناسبتی اینجا بیایم و پیام تبریک یا تسلیت بگذارم مگر آنکه آن مناسبت خیلی خاص باشد یا تاثیر گذار. حالا اما یکی دو ساعتی مانده به سال نو. آمده ام اینجا که بگویم هر سال، همه ی شب عید برایم خلاصه می شد در همان آماده سازی های قبل از نوروز و به قول قدیمی ها توپ سال نو را که در می کردند تمام غمهای عالم و آدم کنج دلم جا خوش می کرد و من می بایست دوباره روزی یک ورق از تقویم را می کندم تا برسم به فصل های محبوبم پاییز و زمستان و باران و برف و پیاده رویها و سگ لرزه ها و ...
امسال اما عید، واقعا عید است. از آنهایی است که دلم نمی خواهد تمام شود. به انتهایش هم نمی اندیشم. همین دم را غنیمت می شمرم که امسال عزیزی آمده کنارمان "از میان غبار خاطرات" آن هم پس از سالها دوری.
حتما دور و برتان آدمهايي را ديده ايد كه سالروز تولدشان متفاوت است با آنچه توي شناسنامه شان نوشته شده. خوب آدميزاده است و شير خام خورده و اينكه چرا، مي تواند هزار و يك دليل بي ربط و با ربط داشته باشد. اصلا چه ربطي دارد اينها كه گفتم؟ شايد پر بيراه نباشد دليلش! آخر اين طفلكي چپ اندر قيچيكم هم مبتلا به همين مرض شده. آذر ماه سال پيش بود كه بعد از كلي كش و قوس و كلنجار ذهني با من وارد دنياي مجازي شد و خيلي زود رفت توي كما اما اين بار دوباره از اسفند جان تازه اي گرفت.
حالا من اينجا هستم و بخشي از وجودم که يك ساله شده. هنوز سرپا نشده اما روي سينه مي خزد و چند تايي دندان هم درآورده و گاهي چند كلمه اي هم بلغور مي كند و من هر وقت بهش نگاه مي كنم اشك توي چشمهام جمع مي شود و توي دلم مي گويم يعني زنده هستم بزرگ شدنش را ببينم؟!
